اطلاعیه
________________________________________________________
________________________________________________________
با عرض سلام خدمت شما بینندگان محترم این وبلاگ
به اطلاع میرسانیم از این پس این وبلاگ به روز نخواهد شد و مدیر این وب با
سایت http://best2net.com
با مطالب فوق العاده جالب و مفید به روز میگردد برای ورود به این سایت
روی لینک زیر کلیک کنید.پیشنهاد میکنم از این سایت دیدن فرمایید...
*****************************************************************
*****************************************************************
دوستان سبز با مراجعه به این وبلاگ میتوانید همه فیلمهای مربوط به جنبش سبز را دانلود کنید
و دیگر نیازی به گشتن در یوتیوب را ندارید... حتما این وب زیبا را ببینید.
(البته ف*ی*ل میباشد و باید از ف*ی*ل شکن استفاده کنید.)ادرس وبلاگ
روی ماه تولد خودتان کلیک کنید !!!
یک هدیه مناسب برای انکه دوستش دارید...
پنجشنبه 6 اسفند 1388
|
مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد: معلومه که نه! -
چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟! - یه چیزایی
کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه - ولی آقا آخه میشه به
من بگین چه جوری؟! - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر
می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟ - خوب... آره امکان
داره - امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو
ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی - خوب... آره این هم
امکان داره - یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا
رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی
با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو
دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و
بپرسی که کی اونو درست کرده - آره ممکنه... - بعدش من به تو میگم که
دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو
به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد - لبخندی بر لب مرد جوان
نشست - در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و
ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما! - مرد جوان
از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد - دختر من هم کم کم به تو علاقمند
میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش
میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه - مرد جوان همچنان نیش
لبخندش بازتر شد - یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف
می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین - اوه بله... حتما و
تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست
- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:
من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت
مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟! و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان
دور شد ...
نتیجه اخلاقی : درسته با
مـوبــایــلت راحت زندگی می کنی ولی ساعت مچی بینوا هم شاید یه روزی برات
شانس بیاره! |
|
|
|
|
|